خاطره ای از دانی داچ مدیر عامل شرکت داچ : پدرم مرا از آنجا اخراج کرد.او به من گفت: ( تو کارت را با احساس انجام نمی دهی و به کارت در اینجا عشق نمی ورزی ولی من چون به کارم خیلی عشق می ورزم دیگر نمیخواهم اینجا ببینمت) سپس گفت: ( کاری را در زندگی ات انجام بده که دوستش داری.حتی اگر یک رفتگر هم باشی مهم این است که به کارت عشق بورزی، در این صورت در کارت بهترین خواهی شد، سپس اوضاعت خوب خوب می شود و پول است که به سمت تو می آید)

بورس 24 : دانی داچ مدیر عامل شرکت داچ در نوشتاری با عنوان «سر کاری برو که دوستش داری،آن وقت حتما موفق خواهی شد... » بهترین پند زندگی خود را این گونه توضیح داده است...

برگردیم به سال 1983 ، زمانی که به شرکت پدرم، یعنی شرکت دیوید داچ و همکاران که یک شرکت تبلیغاتی بود رفتم و به عنوان مدیر اجرایی شروع به کار کردم. از همان اول افتضاح به بار آوردم. بعد قرار شد که مرا در قسمت امور مشتریان که مسئولیت پاسخگویی به آن ها را داشت بگذارند اما من جوان 24 ساله ای بودم که هنوز مشغول خوش گذرانی و تفریح بود و اصلا به درد این کار نمی خوردم. خلاصه پدرم مرا از آنجا اخراج کرد.او به من گفت: ( تو کارت را با احساس انجام نمی دهی و به کارت در اینجا عشق نمی ورزی ولی من چون به کارم خیلی عشق می ورزم دیگر نمیخواهم اینجا ببینمت) سپس گفت: ( کاری را در زندگی ات انجام بده که دوستش داری.حتی اگر یک رفتگر هم باشی مهم این است که به کارت عشق بورزی، در این صورت در کارت بهترین خواهی شد، سپس اوضاعت خوب خوب می شود و پول است که به سمت تو می آید)

با این که برای پدرم خیلی سخت بود اما می دانست که من به یک تنبیه نیاز دارم.بعد از اخراج از شرکت به منطقه ( وست کوست) رفتم. بیکار بودم، به شهر خودم برگشتم و رفتم به بازار کهنه فروش ها و رد آن جا شلوار جین می فروختم. البته همواره به فکر دانشکده حقوق بودم، در همین مسیر بود که آرام آرام داشتم خودم را پیدا می کردم. شش ماه از این موضوع گذشت بعد به گوشم رسید که پدرم می خواهد شرکت را بفروشد. پول زیادی هم نمیخواست برایش بگیرد، فقط پولی که بتواند چند سالی راحت زندگی کند. بعد از همه این اتفاق ها به پدرم که آن موقع حدودا 50 سالش بود گفتم من علاقه مند به اداره شرکت هستم. به او گفتم که شرکت نفروش، من به شرکت برمی گردم و البته مسئولیت مهمی را نمی خواهم بلکه فقط می خواهم در یک گوشه از این شرکت فعالیت کنم و وارد کارهای جدید شوم .فقط اجازه بده که کاری انجام دهم.

از آن زمان به بعد ، با جدیت مشغول به کار شدم .به کارم خیلی علاقه مند بودم و مهارت های لازم را هم پیدا کرده بودم. هفت سال بعد مدیر عامل شرکت شدم و پدرم با خیال راحت از شرکت استعفا کرد و به هنر نقاشی روی آورد. در حال حاضر شرکت ما جزء 10 شرکت برتر در امور تبلیغات در کشور می باشد.